قاضى ابرقوه
568
سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي )
و لكن دست بنداد و با من بكارزار در آمد ، آن وقت بضرورت در آن قتال افتادم و وى را بكشتم . عبد الرّحمن بن عوف حكايت كرد و گفت 78 : أميّة بن خلف با من دوستى داشت ، چون در مكّه بودم ، و روز بدر وى را بيافتم ، در وقت هزيمت ، كه جائى ايستاده بود و دست بر سر گرفته بود ، و من زرهى چند از كافران ستده بودم و داشتم ، و چون وى مرا بديد گفت : يا عبد الرّحمن ، ترا هيچ افتد كه اين زرهها رها كنى و بيائى و مرا و پسرم را أسير كنى ، كه ترا در فداى من چيزى بهتر ازين حاصل شود . عبد الرّحمن گفت : من آن زرهها بينداختم و برفتم و دست أميّة بن خلف و پسرش بگرفتم و مىبردم ، پس أميّه مرا گفت : يا عبد الرّحمن ، من هرگز روزى چنين نديدم ، و از من مىپرسيد كه آن مرد ، كه در مصاف علامت وى پر شتر مرغ در سينهء خود فرو برده بود ، كى بود ؟ من گفتم : حمزة ابن عبد المطلّب بود ، آن * وقت گفت : كه لشكر قريش هيچ كس هزيمت نداد مگر وى ، و اين كارها همه امروز وى كرد . ديگر گفت : يا عبد الرّحمن ، مرا و پسر مرا زينهار بخواه تا هر چند كه خواهى ترا اشتران نيكو بدهم . عبد الرّحمن گفت : من بدست راست أميّه داشتم و بدست چپ پسرش و به خدمت سيّد ، عليه السّلام ، مىبردم كه زينهار ايشان بخواهم و اشتران از ايشان بستانم . ناگاه در ميانهء راه ، بلال حبشى ، رضى اللّه عنه ، أميّة بن خلف را ديد كه دست در دست من نهاده بود و او را مىبردم به خدمت سيّد ، عليه السّلام . و اين أميّة ابن خلف آن بود كه به اوّل بلال را بخريده بود ، و چون بلال مسلمان شده بود ، او را عذاب كردى ، چنان كه هر روز وى را بگرفتى و ببطحاى مكّه بردى و او را در ميان خاك و رمل خوابانيدى برهنه ، تا چون آفتاب گرم شدى و ريگ گرم شدى ، سنگى ديگر گرم از ميان صحرا برگرفتى و بر شكم و سينهء وى نهادى و وى را گفتى از اسلام و دين محمّد بيزار شو و اگر نه در اين عذاب خواهى بودن تا جانت برآيد ، و بلال رضى اللّه عنه ، در آن عقوبت بدان صفت صبر